غزلغزل، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

دختر آرزوهای من

پایان 7 ماهگی غزل

17 اردیبهشت 9 کیلو و200 گرم وزن     ٢٠٠ گرم افزایش وزن نسبت به ماه قبل 71 سانتیمتر قد     ١ سانت افزایش وزن نسبت به ماه قبل غزل جونم از روز جمعه 25 اردیبهشت یادگرفته که چهار دست و پا بره البته خیلی وقته که تلاش میکرد که حرکت کنه اما همش عقبی میرفت یا دور میزد
4 خرداد 1390

آيا ميدانيد

 بلافاصله بعد از زايمان نوزاد رو روي بدن مادر ميگذارنديكي از دلايلش انقباض رحم مادر ميباشد اگر هم وقفه اي بين تولد وشير دهي ايجاد شود نوزاد سينه مادر را نميگيرد
11 ارديبهشت 1390

خاطره

سلام دختر گلم الان اومدم یه سری به وبلاگت زدم اما حوصله نداشتم که مطلب بزارم اخه الان چند روزه خیلی بیقرار شدی همش گریه میکنی وجیغ میکشی هر چی هم که میبینی میخوای اگر هم دستت ندم لج میکنی امشب هم تقویم رو داشتی نگاه میکردی منم دادمش دستت یه دفعه دیدم دست خوشگلت با لبه ی کاغذش بریده و داره ازش خون مییاد .نمیدونم به خاطر دندونات که هنوز زیر لثه های خوشگلته درد میکشی یا یه علت دیگه ای داره الان چند شبه که نه خودت خوب میخوابی نه میزاری من و بابا بخوابیم به خاطر همین هم امروز خیلی کسل بودیم.خدا کنه که هر چی زودتر خوب بشی و بیقراری نکنی چون خیلی من ناراحت و افسرده شدم .دیگه زیاد نمیتونم ادامه بدم چون دیر وقته منم خیلی خسته ام شب بخیر ...
29 فروردين 1390

پیشاپیش عید نوروز مبارک

يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبراليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال حلول سال نو و بهار پرطراوت را كه نشانه قدرت لايزال الهي و تجديد حيات طبيعت مي باشد رابه تمامي عزيزان تبريك و تهنيت عرض نموده و سالي سرشار از بركت و معنويت را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان براي شماعزيزان مسئلت دارم . ...
3 فروردين 1390

اولین عید

۱۲.۱۲ .۸۹سلام عزیز دلم . خدای مهربون امسال به ما یه هدیه کوچیک و دوست داشتنی داده .امسال هممون خوشحالیم که اگه خدا بخواد عیدرو در کنار تو جشن میگیریم اما من هنوز واسه عیدم لباس نخریدم اخه طاقت ندارم تو رو بزارم خونه میترسم از اینکه اگر هم ببرمت بیرون خدایی نکرده سرما بخوری .اما امروز برای دومین بار من وتو با مامانی  رفتیم بیرون اخه بالاخره یه جوری باید بریم خرید عید.از خونه پیاده رفتیم البته تو رو گذاشتیم تو کالسکه بین راه چند تا مغازه لباس فروشی رو دیدیم  بعدش هم  رفتیم مغازه ی بابا و تو چون خوابت برده بود گذاشتیمت پیش بابا و رفتیم تا چند تا  مغازه  لباس ببینیم  اما من هیچ لباس...
29 اسفند 1389

غزل جونم 5 ماهه شد

غزل خانم ۱۷ اسفند ۵ ماهه شد الان غزل دیگه خیلی شیطون بلا شده         همش تو جا غلت میزنه تازگیها ۲ تا دندون پایینیش از زیر لثه نمایان شده             هر چی که میبینه میخواد بگیره تو دستای کوچولوش بعد هم مستقیم میزاره تو دهنش             همش دوست داره که باهاش حرف بزنیم         هر روز یه کار تازه تر یاد میگیره
28 اسفند 1389

خاطره من وغزل و بابا

      غزل جون بابا دیروز  صبح ۲۹۰۱۱.۸۹رفته بود کوه. من وتو هم رفتیم خونه ی مامانی به خاطر اینکه سرگرم بشی خاله دو سه تا روزنامه داد دستت تا باهاشون بازی کنی تو هم با اون دستهای خوشکلت همرو ریز ریز کردی .شب ساعت ۸ ونیم بابا از کوه برگشت و اومد دنبالمون از اونجایی که بابا یادش رفته بود کرم ضد آفتاب ببره حسابی سوخته بود  و تو هم بابا رو نمی شناختی و صورتتو از بابا برمیگردوندی  آخه همیشه بابا که از بیرون می یاد تو میخندی و سریع میری بغلش اگر هم بغلت نکنه شروع میکنی به گریه اما دیشب که اومد پیشت نگاهش هم نمیکردی ...
28 اسفند 1389

خاطرات من و غزل

    غزل  خانم مامانی این سومین باره که امشب من میخوام اولین خاطرمونو تو این وب بگذارم اما نمیدونم چرا پاک میشه عسل مامان از همون شبی  که اومدی {۱ بامداد ۱۷.۷ ۸۹} یه جلوه ی تازه ای به زندگیمون بخشیدی عزیز دلم منو بابا عاشقانه دوستت داریم و از بودنت کنارمون خدا رو صد هزار مرتبه شاکریم غزل گلم تو خیلی واسه هممون عزیزی .بخصوص که اولین نوه واولین نتیجه واولین خواهر زاده و اولین برادر زاده خونوادمونی.عزیزم از اونجایی که خیلی خوابت سبکه و خیلی کم میخوابی هیچ موفق نمی شم که بیام وخاطراتمونو ثبت کنم الان هم تا اومدم پای کامپیوتر بیدار شدی بنابر این مجبورم سریع  وخلاصه بگم.عزیزم ۳ روز دیگه میخوام بب...
26 اسفند 1389